بابایی
سلام عروسکم
خوبی مامانی؟؟؟؟؟؟
عزیز دلم تا اونجایی واست گفتم که مامانی رفت عکس رنگی گرفت و درمان جدید رو شروع کرد ولی متاسفانه هنوز چند روز نگذشته بود که بابای با موتور خورد زمین و کتفش خورد شد .
روز یکشنبه که جشن امام زمان بود و تعطیل بود مامانی تو خونه داشت شام درست میکردم که بابایی زنگ زد و گفت با موتور خوردم زمین و دارم میرم بیمارستان و تو برو خونه بابات (ما دیوار به دیوار خونه باباجون هستیم ) منم اینقدر گریه میکردم باورم نمیشد که چیزی نشده آخه بابایی وقتی مریض سخت هم میشه دکتر نمیره من مطمئن بودم که بابایی یه چیزیش شده با گریه رفتم خونه باباجون و گفتم منو ببرین پیش احسان ، خلاصه بگم واست که کتف بابایی خورد شده بود فردا صبحش رفت اتاق عمل و واسش پلاتین گذاشتن ، منم نذاشتم هیچکس پیش بابایی بمونه دلم طاقت نمی آورد تنهاش بذارم با اینکه بخش مردان بود تنها زن اونجا من بودم ولی موندم پیش بابایی. عزیزم بابایی خیلی درد کشید هنوزم درد داره دکتر یکماه و نیم واسش استراحت مطلق نوشته کار منم این روزا شده مراقبت از بابایی و عوض کردن پانسمان.
با این حساب عروسکم فعلا درمان و اقدام واسه اومدن شما متوقف شده تا زمانی که بابایی خوب خوب بشه.


بابایی 




