آشیانه  پر مهر ما آشیانه پر مهر ما ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
وب مامان منتظروب مامان منتظر، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

رایان کوچولو

بابایی

1395/3/16 10:57
نویسنده : شمیم
328 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عروسکم

خوبی مامانی؟؟؟؟؟؟

عزیز دلم تا اونجایی واست گفتم که مامانی رفت عکس رنگی گرفت و درمان جدید رو شروع کرد ولی متاسفانه هنوز چند روز نگذشته بود که بابای با موتور خورد زمین و کتفش خورد شد .غمگین

روز یکشنبه که جشن امام زمان بود و تعطیل بود مامانی تو خونه داشت شام درست میکردم که بابایی زنگ زد و گفت با موتور خوردم زمین و دارم میرم بیمارستان و تو برو خونه بابات (ما دیوار به دیوار خونه باباجون هستیم ) منم اینقدر گریه میکردم باورم نمیشد که چیزی نشده آخه بابایی وقتی مریض سخت هم میشه دکتر نمیره من مطمئن بودم که بابایی یه چیزیش شده با گریه رفتم خونه باباجون و گفتم منو ببرین پیش احسان ، خلاصه بگم واست که کتف بابایی خورد شده بود فردا صبحش رفت اتاق عمل و واسش پلاتین گذاشتن ، منم نذاشتم هیچکس پیش بابایی بمونه دلم طاقت نمی آورد تنهاش بذارم با اینکه بخش مردان بود تنها زن اونجا من بودم ولی موندم پیش بابایی. عزیزم بابایی خیلی درد کشید هنوزم درد داره دکتر یکماه و نیم واسش استراحت مطلق نوشته کار منم این روزا شده مراقبت از بابایی و عوض کردن پانسمان.

با این حساب عروسکم فعلا درمان و اقدام واسه اومدن شما متوقف شده تا زمانی که بابایی خوب خوب بشه.

پسندها (5)

نظرات (5)

بابا حمید
16 خرداد 95 11:28
سلام آبجی شمیم گل و مهربونم ممنونم از لطف ومحبتتان امیدوارم هفته خوبی درپیش رو داشته باشید زندگی کن حتی اگر بهترینهایت را از دست دادی چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر برایت می سازد.
بابا حمید
19 خرداد 95 12:59
سلام آبجی شمیم گل و مهربونم ظهر شما بخیر آبجی گلم ممنون از لطف ومحبتت آبجی گلم طاعات و عبادات شما مقبول درگاه احدیت برای شما و خانواده محترم آرزوی سلامتی و سعادت دارم التماس دعا ........................ خدایا …! گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیــرد ، نگاهم را به سوی تو و آسمـان می گیرم ، و آنـقـدر با تــو درد دل می کنـم ، تا کم کم چشـــــــــم هایم با ابـرهای بارانیت همراهی می کنند و قلبـــم سبک می شود آنــوقــت تو می آیی و تــــــمـــــــــام فضای دلـم را پر می کنی و مـــــن دیـــــــگــــر آرام می شــــــوم و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای دربیـاورد ! چون تو را در دل دارم ........................................... عجب دنیایی شده...!! کوچه ها را بلد شدم ...مغازه ها را... و رنگ چراغ قرمز ها...حتی جدول ضرب را... و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم... اما گاهی میان آدم ها گم میشوم... آدم ها را بلد نیستم هنوز...!!
محجوب بانو
22 خرداد 95 16:38
سلام عزیزم وااااااااااااای چقدر سخته عزیزم انشالله هرچه زودتر حال شوهرت خوب بشه و یه نی نی ناز بیاد تو دلت
مامان مریم
12 تیر 95 12:36
عزیزم به حق این ماه عزیز امیدوارم به خواستت برسی
تسنیم رها
31 مرداد 95 14:25
سلام بانو جان تازه با وبت آشنا شدم اما خیلی درکت میکنم چون خودمم تو همین وضعیتم کاش خدا به دوتامون دوتا نی نی خوشگل بده